|
صفحه اول > آرشیو > شماره 13 نیمه دوم مهر 1386
فرهنگی: داستان کوتاه داستان کوتاه
طیف نقره ای ماه از اتاق طوبی روی صورتش پاشیده شده بود. طوبی ویلچر را چرخاند و به طرف پنجره رفت تا به قرص زیبای ماه که در پهنای آسمان بود، نگاهی کند. دلش گرفته بود. چند وقتی بود که دوست داشت با کسی درد دل کند. با کسی که حرف تازه ای داشته باشد. بالاخره بغض خود را شکست و همان طور که به ماه خیره شده بود، گفت: تو هم مثل من ناامید می شی؟ ...
ماه صورت نقره ای خود را از پس چند تکه ابر کاملاً نمایان کرد گفت: آره منم گاهی اوقات دلم می گیره. اما مثل تو ناامید نمی شم. بعضی شب ها هلال باریکی از من و می بینی و گاهی هم مثل امشب تو آسمونم و می تونم با تو حرف بزنم. شب هایی که تو آسمون نیستم، بی قرار و آرزومند لطف خدام، تو آرزوی شبی که تو آسمون قشنگ خدا بدرخشم. اون شب ها شب خواستنه نه ناامید شدن. شب هایی که هلال باریکی از من و می بینی. هنوز تا کمال و به اوج رسیدن فاصله دارم و باز باید از خالقم بخوام و امیدوار توی آسمون باشم و شبی هم که کاملاً توی آسمونم و همه نگاه های آدم ها را به خودم مبهوت می کنم خدا درهای رحمتش را به رویم باز کرده و پاسخ نیایش و التماس و امیدواری و صبرم را داده. پس من مدام در حال عشق بازی با خدا هستم. عشق بازی که همراه صبر و دلسوختگی منه و شبی هم که به آرزویم می رسم باز به فکر لحظه ای می افتم که شاید با تلنگری به خواست خداوند از آسمان پاک و بزرگش، نیست و نابود بشم. پس هیچ وقت به جایگاهم مغرور نمی شوم و لحظه ای هم ناامید نمی شوم. تو باید یادت باشد که همیشه روزنه ای برای نجات هست و آن امید به مهر پروردگاره.
|