|
صفحه اول > آرشیو > شماره 13 نیمه دوم مهر 1386
اجتماعی: نیش نیش
توی دفتر نشریه مشغول صرف ناهار بودیم که یکی از همکارانمون انگار که برق گرفته باشدش پرید و گفت: زود باشید که دیر شد به جلسه نمی رسیم. جلسه؟ کدوم جلسه؟
از پرش ایشون معلوم بود که جلسه خیلی مهمی باید باشه، خلاصه ما هم خورده و نخورده بلند شدیم و راه افتادیم. بماند که چقدر طول خیابونو دویدیم که نکنه یه وقت دیر بشه، با اون همه تأکیدی که پشت تلفن به همکارمون شده بود که حتماً تشریف بیاورید برای تهیه خبر!
جلوی در ساختمان مربوطه رسیدیم. در زدیم، خان اول ورود به داخل ساختمان بود که با هر زحمتی که بود گذراندیم. خان دوم ورود به جلسه بود که خیلی هم آسان نبود. بعد از کلی سؤال و جواب که شما کی هستید و از کجا اومدید؟ تازه زنگ زدند اصل کاری تشریف آوردند، ایشون خیلی مؤدبانه ما رو دک کردند و گفتند صبر کنید تا بزرگترتون بیاد. ما گفتیم: چشم، خیالی نیست می مونیم تا سردبیر محترم تشریف بیاورند. من داشتم از هیجان و اهمیت جلسه مثل اسفند رو آتیش بالا و پایین می پریدم که سردبیر به داد ما رسید و تشریف آوردند و برگه جواز ورود ما به جلسه صادر شد. همکارمون که گویا از من هم هیجان زده تر بود بابت هر قدمی که ما روی پله می گذاشتیم می پرسیدن: فلانی ام- پی- تری روشنه؟ من: بله روشنه! پله دوم- فلانی ام- پی تری روشنه؟ من: بله روشنه! پله سوم- فلانی... روشنه؟ من: بله روشنه! پله چهارم- فلانی .... روشنه؟...
بالأخره وارد اتاق جلسه شورا شدیم. اعضاء محترم همه حضور داشتند به غیر از ... و مشغول بحث و گفت و گو درباره مسائل مختلف شهر و مردم!!!شدیم.
ما هم نشستیم ومنتظر شدیم تا ببینیم چه خواهد شد. با خودم گفتم اینجا دیگه کلی از دردهای این مردم حل میشه! حداقل اینه که این جلسه به خاطر این تشکیل شده که یه نفر که باید به داد مردم می رسیده و به مردم خدمت می کرد، این کار و نکرده یا کم کاری کرده، حالا دارن ازش سؤال می پرسند که چرا فلان کار و نکردی یا چرا کردی؟ با همین افکار مشغول بودم و منتظر نتیجه جلسه که در طول جلسه 5 یا 6 ساعته، کم کم نظرم تغییر کرد، جلسه خیلی پر شور و پر انرژی بود، همه مشغول ...
یکی سرش و میخاروند و خمیازه ای می کشید که یه دفعه با صدای اون یکی از چرت می پرید، دیگران پر کارتر بودند و مشغول فرستادن پیامک (احتمالاً می خواستند توی رأی هایی که میدهن با هم مشورت کنند، بعد دستشون و بالا ببرند) گه گاهی هم گلویی تازه می کردند و میوه ای تناول می نمودند. در همین حین که حدوداً وسط های جلسه بود، دیدیم که یکی از اعضای محترم شورا تشریف آوردند. حالا چرا دیر کرده بودند؟ ما نمی دونیم. شاید بنزین نداشتن! شاید توی ترافیک موندن! بالاخره اومدن اونم به خاطر اینکه، جلسه خیلی مهم بود، یک ساعتی نگذشته بود که می خواستند برن که آقای شهردار محترم از ایشون خواستند به خاطر دلگرمی ایشون هم که شده جبهه رو خالی نکنن! بله گفته بودم که جلسه گاهی با رأی گیری همراه بود، دو نفر یا سه نفر با هم سرو کله می زدند و خودشون با هم سر بعضی مسائل به توافق می رسیدند و از اصل کاری هم می خواستند که رأیی هم گرفته شود، ایشون هم که گویا اصلاً شب نخوابیده بودند، چرتشون می پرید و اعلام می کردند: رأی می گیریم!! بقیه هم وارد عرصه مهم می شدن دستاشون و بالا می بردند، البته بماند که یکی از اعضا حال نداشت دستش و بالا ببره، سرش و تکان می داد که با اعتراض عضو دیگر همراه بود که چرا دستتون و بالا نمی برین؟ مهمه!
بله ما هم مثل شما خواننده عزیز منتظر واقعه مهمی بودیم، ولی خب چه میشه گفت که این جلسه با چند تا سؤال از شهردار محترم دنبال می شد، البته گاهی ما فکر می کردیم اونجا کار زار رستم و سهراب است! مرحله بعد پاسخ به سؤال ها بود که با خونسردی تمام از طرف شهردار صورت گرفت و کلی دفاعیه از خودشون صادر کردند، من و همکارم فکر کردیم جلسه استیضاح ماست نه یکی دیگه. آخه با موج شدید اعتراض یکی از اعضا روبرو شدیم، اونم به خاطر چی؟ به خاطر اینکه ما یه کوچولو در گوشی حرف زده بودیم، البته حق با اونا بود، چون جلسه اینقدر مهم بود که ما تمرکز اعضا رو به هم زدیم، بله جلسه با خیر و خوشی نیمه شب به پایان رسید و اعضاء به خونه های خودشون رفتند تا استراحتی بکنند و انرژی بگیرند، برای حل بقیه مشکلات مردم و شهر. ما هم با هاله ای از ابهام به خانه برگشتیم و به این فکر می کردیم که به کجا رفته بودیم و رفتنمان بهر چه بود.
|