|
صفحه اول > آرشیو > شماره 11 نیمه دوم تیر 1386
فرهنگی: داستان کوتاه داستان کوتاه یک ساعت ویژه مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت، دم در پسر 5 ساله اش را دید که در انتظار او بود: سلام بابا، یک سؤال از شما بپرسم؟ بله حتماً چه سوالی؟ بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟ مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد، چرا چنین سؤالی می کنی؟ فقط می خواهم بدانم. اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم: دو هزار تومان. پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود آه کشید بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من هزار تومان قرض بدهید؟ مرد عصبانی شد و گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سؤال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملاً در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم. پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سؤالاتی کند؟ بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده، شاید واقعاً چیزی بوده که او برای خریدنش به هزار تومان نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند. مرد به سمت اطاق پسر رفته و در را باز کرد، خوابی پسرم؟ نه پدر، بیدارم. من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را بر سر تو خالی کردم. بیا این هزار تومان که خواسته بودی. پسر کوچولو خندید و فریاد زد: متشکرم بابا! بعد دستش را زیر بالش برد و از زیر آن چند اسکناس مچاله شده در آورد. مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت: با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟ پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا دو هزار تومان دارم. آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!
|