|
صفحه اول > آرشیو > شماره 12 نیمه اول مرداد 1386
فرهنگی: داستانک داستانک یک بار به مترسکی گفتم: لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟ گفت: لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم. دمی اندیشیدم وگفتم: درست است؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام گفت: فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند. آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من. یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد. هنگامی که از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند. جبران خلیل جبران
|