|
صفحه اول > آرشیو > شماره 12 نیمه اول مرداد 1386
فرهنگی: دلستان دلستان سفری باید سفری باید از این شهر تا که بر زخم کهنه تن مرحمی تازه گذارد یارم سفری باید از این شهر، شهر یاران دغل عاری از لطف و صفا، بی وفا، شهر بی عاطفگی. به دیاری که در آن بوی وفا می آید و گل نیلوفر به تن بیخود خوار، خالی از کبر و غرور و بدون منت می پیچد. تا که بر مزمنی زخم تن، مرحمی تازه گذارد رفتن و دراین فاصله ها فاصله اندازد، اندازه یاد تا دراین فاصله ها غوطه ور باشند آن خاطره های تاریک خاطره از شهر ریاکاری و زور، همه بر بام دارند بوف کور شهرها را دیده ام نه به این غمگینی طاقتی بایدم اندازه سنگ که توان تحقیر، طاقت فرسودن، به دلیل بودن، به دلیلی که جوانم و نمی اندیشم به دلیلی که نمی دانم چیست دلم در حسرت آن دور دستهاست آن دور، آنجا که حتی جای پا بر سنگ فرشش رد ندارد تا که رد زن عاقبت یابد مرا آنقدر دور شویم که نگاه من و تو شهر را نقطه ای پیدا کند و هراسانم از اینکه آن نگاه ها بتواند پلک پلک چشمهای من و تو را بر در و دروازه ای دیگر زند و هراسانم از این و هراسانم من. شعر از: مهرداد یزدانی شهر بابک
|