به قلم سردبیر

 شهروز احدی-کارشناس مدیریت

به کدام امین اعتماد کنیم؟

برخی موضوعات در حدی از اهمیت قرار دارند که فراموش کردن آنها از عقل سلیم به دور است.

حیف و میل بیت المال در شهرداری ملارد یکی از همین موضوعات است که متأسفانه به عنوان نقطه سیاه در تاریخ شهرمان ثبت خواهد شد.

ضمن آنکه عدم حاکمیت تدبیر بر مجموعه حوادث مرتبط با این موضوع فرصت را برای برخی فراهم نموده است که اندک درآمد شهرداری به بیراهه رود.

نکاتی در حاشیه این حیف و میل وجود دارد که   ...

ادامه مطلب

آرشیو سرمقاله
آمار سایت

صفحه اول > آرشیو > شماره 5 نیمه اول مهر 1385


اجتماعی: عشق واهی
داستان دنباله دار عشق واهی محمد داخل ماشین سر صحبت را باز کرد و گفت : راستش خانوم حکیمی خیلی دنبال شما گشتم حتی به چند تا از بچه های فرهنگسرا زنگ زدم ولی کسی شماره یا نشونی از شما نداشت تنها چیزی که از بچه ها دستگیرم شد این بود که بعد از فوت پدرتان منزلتان را عوض کردید از شنیدن خبر فوت پدرتان خیلی ناراحت شدم کاش لااقل به ما یه اطلاعی می دادید. سپیده: از لطف شما خیلی متشکرم اما بعد از جریانات فرهنگسرا و مؤسسه که هر کسی رفت سراغ کار خودش منم به جز چند تا از بچه ها به بقیه دسترسی نداشتم اتفاقاً همون بچه ها هم در حقم خیلی لطف کردن بهر حال چیزیه که گذشته محمد : بله انشاءا... بعد از این شادی باشه، خلاصه داشتم می گفتم عاقبت خانوم اصلانی مسؤل فرهنگسرا رو یه روز اتفاقی تو خیابون دیدم کلی با هم حرف زدیم هردو مون خیلی ذوق زده شدیم اون به من شماره شما را داد برای لحظاتی سکوت میان آنها برقرار شد تا اینکه ماشین از حرکت باز ایستاد محمد رو به سپیده گفت: خانوم حکیمی من داخل این کوچه یه کافی شاپ دنج سراغ دارم موافق هستید بریم اونجا سپیده: اگه جای مناسبی چرا که نه سپیده یک لحظه به فکر فرو رفت و با خودش گفت جای مناسبی برای چی، برای گفتن سالها دوری، اظهار دلتنگی، گلایه، اصلاً مگه میشه این سالها را با زبان توصیف کرد شبها و روزهای بی قراری و بی خبری سپیده عمیقاً در فکر بود که محمد گفت: خانوم حکیمی اگه جای بهتری رو سراغ دارید بریم اونجا سپیده: نه نه هر دو ازماشین پیاده شدند، کافی شاپ تقریباً اوایل کوچه بود اول سپیده وارد کافی شاپ شد بعد هم محمد. او (محمد) حق داشت جای زیبا و ساکتی بود فضای تاریک با نورهای آبی و قرمز نوای آرام موسیقی تنها صدایی بود که شنیده می شد. میزها تقریباً خالی بود در دنج ترین گوشه کافی شاپ نشستند سکوت دلچسبی حاکم بود تا اینکه جوانکی سفید پوش منو بدست به آنها نزدیک شد و در ضمن خوش آمد گویی منو را به دست محمد داد پرسید : چی میل دارید ؟ محمد پرسید خانوم حکیمی شما چی میل دارید؟ سپیده: هر چی که شما سفارش بدید محمد: باشه، رو به جوانک کرد و گفت خوب پای سیب و نسکافه البته دو تا پس از رفتن جوانک باز هم سکوت حاکم شد با تلفن همراهش بازی می کرد و محمد دستمالی را که روی میز بود آنطرف و آنطرف می کرد یک آن هردو به هم نگاه کردند و برای چند ثانیه نگاهشون به هم گره خورد محمد لبخندی زد و سپیده سرش را پایین انداخت سالها بود که حسرت چنین دیدار و لحظات را می کشید اما درست دراین لحظه نمی دانست چه بگوید یا چه کار کند بیشتر شرم داشت تا جسارت. محمد که انگار حس کرده بود سپیده شرمی در نگاه و رفتارش است برای اینکه او را از این حالت خارج سازد پرسید: راستی از بچه های فرهنگسرا چه خبر؟ یادتونه چه روزهایی داشتیم؟ سپده: گفتم خبری ندارم من فقط توی این چند سال با سه نفرشون ارتباط داشتم و دارم وهمون موقع بعد از رفتن شما چند تا از بچه های دانشگاه قبول شدند و رفتن، دو سه نفرم ازدواج کردند خلاصه هرکسی رفت پی کار و زندگی خودش حتی خانوم اصلانی هم رفت البته خانوم اصلانی خودش یه مؤسسه فرهنگی دایر کرد همین چند وقت پیش که دیدمش خیلی از بچه ها تعریف می کرد ولی گفت اون بچه هایی که زمان ما بود یه چیز دیگه بودن البته به یاد شما، سپیده از شنیدن این جمله چنان قند توی دلش آب شد که دلش نمی خواست شیرینی این جمله را با هیچ کلامی عوض کند. جوانک پیشخدمت بالاخره نسکافه ها و پای سیب را آورد. محمد: بفرمایید خانوم حکیمی، شرمنده ام من باید به شما ناهار می دادم ولی متأسفانه زمان ناهار نیست انشاءا... توی یک موقعیت مناسبتر. سپیده: خواهش می کنم راضی به زحمت شما نیستم. محمد: شما که تعارفی نبودید در ضمن من که تعارف نمی کنم چون قصد دارم از این به بعد دیگه جبران این همه سال ها بی خبری از شما را کنم یعنی لازمه ما هم دیگه رو ببینیم. جملاتی که محمد ادا می کرد هر لحظه بیشتر وجود سپیده را گرم می کرد و اشتیاقش را بیشتر، و اینکه این سالهای انتظار بی نتیجه نبوده است. محمد و سپیده چنان در یادآوری خاطرات گذشته عرق شده بودند که هر دو بکلی از خوردن دست کشیده بودن، محمد نگاهی به پیشدستی پای سیب سپیده انداخت و گفت: خانوم حکیمی ترا خدا منو شرمنده نکنید اگه دوست ندارید چیز دیگه براتون سفارش بدم اصلاً هیچی نخوردید. سپیده: نه نه غرق گوش کردن حرفهای شما بودم، خیلی هم خوشمزه است دستتون درد نکنه، بعد هم برای اینکه نشان دهد دوست دارد شروع به خوردن پای سیب نسکافه کرد. محمد زیر چشمی به سپیده نگاه می کرد، چند ثانیه ای هر دو در سکوت مشغول خوردن شدند تا اینکه سپیده گفت: شما مشغول چه کاری هستید؟ محمد: من بعد از اینکه لیسانس کامپیوترم را گرفتم فوق قبول شدم اما چون هزینه دانشگاه آزاد سنگین بود فکر کردم بهتره یه کاری برای خودم دست و پا کنم یکی از فامیلاتون منو به شرکت معرفی کرد که کارای کامپیوتری انجام بدم یه مدت بعد با یکی از همکلاسیای خودمون یه شرکت کامپیوتر راه انداختیم البته بیشتر سرمایه برای مهرانه، هم کلاسی و شریکم را می گم الانم تو شرکت برای اینکه وضع و اوضاع خوبی داشته باشیم همه کار می کنیم از فروش سیستم و قطعات کامپیوتر تا نقشه کشی صنعتی و ساختمان و طراحی و راه اندازی سایت، حتی کافی نت هم داریم تازگیم منو نامزدم طراحی 3 بعدی و انیمیشن کار می کنیم. نامزدم، یک آن همه چیز برای سپیده تار شد و دیگه هیچ حرفی را نمی شنید نامزدم، آره درست شنیده بود محمد نامزد داشت. محمد بی توجه از تغییر حال سپیده ادامه داد: مینو، نامزدم را می گم خیلی کارهای هنری را دوست دارد تا الان چند تا تابلوی تبلیغاتی و آرم شرکت هم طراحی کرده رشته اش روانشناسیه اما خوب میگه کارهای هنری یه آرامش خاصی به من می ده، سپیده سرش را پائین انداخته بود حتی نمی توانست توی چشمان محمد نگاه کند اصلاً باورش نمی شد، حالا تازه دلیل اینهمه تغییر در ظاهر محمد را متوجه می شد از شدت ناراحتی پیشدستی را کنار زد. محمد: راستش خانوم حکیمی، مینو به غیر از کارهای هنری عاشق کارهای روزنامه نگاریه، دست به قلمش هم بد نیست البته نه به زیبایی نوشته های شما و نه به مهارت شما، من از شما براش خیلی خیلی تعریف کردم اونم درست داره مثل شما وارد کارهای روزنامه نگاری بشه الانم توی نشریه دانشگاهشون کار می کنه، حقیقتش می دونم خیلی پر روام، اما از شما یه خواهشی دارم اگه براتون مقدور یه جوری دست مینورو هم بگیرید دوست داره تو دفتر یه مجله ای، روزنامه ای کار کنه. سپیده با خودش گفت آهان پس دلیل قرار دیدار محمد مینو بوده نه من، چه خوش خیال بودم. محمد ادامه داد خانوم حکیمی فکر کنید دارید برای برادرتون کاری انجام می دید شما همیشه بین بچه های فرهنگسرا رفتارتون با من جور دیگه بود من همیشه رو شما حساب می کردم. سپیده با خودش فکر می کرد چه صادقانه و چه ساده، بچه ها حق داشتن به اون می گفتن بچه شهرستانی ساده، اما یک آن سپیده شرمنده شد محمد تمام صمیمیت و دوستی او را خواهرانه فرض کرده بود آنوقت او تمام این سالها به عشق فکر کرده بود. محمد باز هم بی توجه به سپیده گفت: خانوم حکیمی هفته دیگه تولد مینو، می خوام یه هدیه تولد خوب بهش بدم برام یه کاری می کنید سپیده: اما اینکه هدیه تولد نیست محمد: این خبر خوش، برای دادن خبر خوش چه روزی بهتر از روز تولد، خلاصه من می خوام کادوئی رو بهش بدم که خوشحال شه سپیده بی اختیار پرسید پس خیلی دوستش دارید محمد که انگار شرم داشت از پاسخ سؤال گفت بهرحال همسر آینده منه، ما یکسال عقد کردیم 2 ماه دیگه هم عروسی می کنیم تو این یکسال هر دو فقط به کار و توسعه کار فکر کردیم آخه مینو خواهر مهرانه، پدرشون چند میلیون سرمایه تو شرکت گذاشته ما باید یه جوری سرمایه اش رو حفظ کنیم سپیده تو خیال خودش گفت آهان پس از بچه پولداره، خوب بچه شهرستانیها هم تا پاشون به تهران می رسه تو فکر تور کردن بچه پولداران. محمد که کم و بیش متوجه تغییرات سپیده شده بود نگاهی به پیشدستی پای سیب سپیده انداخت و پرسید: دیگه میل ندارید شما که چیزی نخوردید حرفای من مزاحم خوردن شما شد. سپیده حتی قادر نبود جواب محمد را بدهد فقط دنبال راهی بود که هر چه سریعتر از این وضعیت خلاص شود برای همین با دست پاچگی نگاهی به ساعتش کرد و گفت: ببخشید من جایی قرار مصاحبه دارم باید زودتر برم. محمد: خیلی شرمنده ام، پاک فراموش کرده بودم شما کار دارید خیلی خوب بریم من می رسونمتون سپیده: نه مزاحم شما نمیشم، با اینجا خیلی فاصله نداره محمد: مزاحم کدومه، من مزاحم کار شما شدم فقط اجازه بدید پول میزرو حساب کنم. سپیده دیگر طاقت یک لحظه را هم نداشت اما چاره ای هم نداشت برای همین سوار ماشین محمد شد محمد: خوب حالا کدوم وری بریم سپیده: برگردیم دم همون پارک سپیده: ممنون می شه از اونجا باید برم جایی کار دارم محمد خوب اصرار نمی کنم هر طور راحتید وقتی جلوی پارک رسیدند محمد دوباره رو به سپیده گفت با عرض شرمندگی شماره منو که دارید اگه برای مینو کاری تونستید انجام بدید با من تماس بگیرید سپیده با ناراحتی تنها جوابی که توانسته بدهد چشم حتماً، بود سپیده وقتی خداحافظی کرد و از محمد جدا شد بی اختیار زد زیر گریه باز هم بی اطلاع از اتفاقات آینده. نویسنده مریم ثنایی وفا