|
صفحه اول > آرشیو > شماره 8 نیمه دوم اسفند 1385
اجتماعی: آئینه عبرت آئینه عبرت یک روز بخاطر کنجکاوی که داشتم و می خواستم از همه چی سر در بیاورم به سراغ مواد پدرم رفتم می دانستم که از آغاز باید انتهایی دشوار را نظاره گر باشم. هر چند از زمانیکه پای به اقلیم اعتیاد نهادم همیشه اسیر وحشت و اضطرابی ناشناخته بودم؛ ای کاش ترس های من برابر با حبس شدن در اتاق بخاطر شیطنت کودکانه ام بود و ای کاش شادی هایم به اندازه داشتن یک بادبادک بود... ولی اینها کافی نبود و بدون آنکه آگاه باشم به ریشه بیماری ام کود می دادم تا رشد کند و راه به جایی ببرد که حصار دنیای کودکانه مرا در هم کوبد و بشکند و اینگونه بود که سیر صعودی زندگیم به سیر نزولی انجامید و تمامی استعدادها و توانایی هایم به دست مواد افیونی محبوس گشت؛ اما... در دوران کودکی در یک خانواده پر جمعیت بدنیا آمدم که جمعاً چهار خواهر و دو برادر بودیم. خلاء های درونم را با چیزهای کوچکی پر می کردم ولی گویا خلاء های من فراتر از آن بود که مسائل حاشیه ای اطرافم پاسخگوی آنها باشد، پدرم راننده ماشین سنگین بود و اکثر اوقات در جاده ها به سر می برد، کمبود محبت پدر را تا حدود خیلی کمی احساس می کردم و جزء خلاء هایم نبود ولی مصرف مواد پدرم، مرا آزار می داد همیشه با مادرم در خانه جنگ داشتند، گرچه پدرم از نظر مادی خسارت آنچنانی به ما نمی زد ولی از نظر معنوی و عاطفی ویران کننده بود. مواد مصرفی پدرم از نوع شیره بود. در یکی از روزهایی که به مهمانی دعوت شده بودیم پدرم دیر به منزل آمد و نمی توانست مواد مصرف کند بخاطر ذیق وقت مواد را به طور خوراکی مصرف کرد و به همراه مادر و خانواده ام به مهمانی رفتند. آن روز تصویر زیبایی در ذهنم نقش بست که مواد افیونی از نوع خوراکی بود. یک روز بخاطر کنجکاوی که داشتم و می خواستم از همه چی سر در بیاورم به سراغ مواد پدرم رفتم و همان مقدار که پدرم مصرف کرده بود من هم خوردم، بی خیال از اینکه دوز مصرف پدرم برابر با بیست سال تخریب بود و من بدون آگاهی همان مقدار را مصرف کردم، چند دقیقه طول نکشید که حالم دگرگون شد سرم گیج می رفت و حالت تهوع داشتم کم کم نوک بینی و زانوهایم شروع به خارش کرد، آنقدر بدنم را خاراندم که تمام بدنم زخم شد ماجرای مصرف مواد را به یکی از دوستانم گفتم و از او کمک خواستم. دوستم چون تجربه این کار را داشت گفت: برای خنثی کردن باید مقداری آبلیمو و ترشیجات همراه با ماست یا لبنیات بخورم، من هم همینکار را کردم ولی فرقی نکرد، آن شب با هزار بدبختی به صبح رسید و به حساب نئشگی آن مواد کم شد، این اولین باری بود که مواد مصرف می کردم، اصلاً به بدبختی آن فکر نمی کردم همان شب دو بسته سیگار کشیدم به خیال خودم خیلی لذت بردم. در فیلم ها و تلویزیون افراد معتاد را می دیدم که چه بلایی به سرشان آمده ولی مقتدرانه می گفتم: من معتاد نمی شوم بله این جمله ای است که خیلی از معتادان در اوایل دوران مصرفشان که به آن دوران طلایی می گویند اقرار می کنند و فکر می کنند هیچگاه به روزهای اسف بار گرفتار نمی آیند، بی خیال از اینکه مواد مخدر در دوران اولیه مصرف وام خوبی به مصرف کننده اش عطا می کند ولی مصرف کننده نمی داند که این وام چه بهره سنگینی دارد. در اوایل مصرف خوب صحبت می کردم، شاد و شنگول می شدم و در هر مجلسی که می نشستیم سخنران خوبی می شدم، خوب انتخاب می کردم که کجا و کی و با چه کسانی مصرف کنم یعنی مواد ابتدا حق انتخاب را از من نگرفته بود و من برای آن تعیین تکلیف می کردم ولی بعد از چند سال مصرف وقتی به دوران اجبار مصرف رسیدم دیگر افسار مواد از دستم رها شد و حالا او بود که مرا به هرجا که می خواست می برد. سیر صعودی مصرف اکثر ما معتادان هم مانند هم است یعنی از سیگار شروع شده به حشیش، تریاک، هروئین و جدیداً به کراک ختم می شود. من هم از بیان این فکر صعودی می کاهم و به انتهای دوران مصرف که همان دوران مفروقی می باشد می پردازم دیگر حنایم در خانه رنگی نداشت اگر در دوران طلایی 100 تا دروغ می گفتم و همه باور می کردند ولی در دوران اجبار به مصرف، تمام حرفهایی که راست بود و از روی صداقت می زدم دیگر خریداری نداشت و دوباره همان خلاء کودکی یعنی تنهایی به سراغم آمد. کودک که بودم برای ترس از برادر بزرگم که مرتب مرا کتک می زد خانه مادربزرگم مکان امن و مناسبی بود. یادم است یکی از روزها به خانه یکی از دوستان پدرم دعوت شده بودیم وضع مالی دوست پدرم خیلی خوب بود و در یوسف آباد زندگی می کردند به محض ورود به خانه حس خود کم بینی و حقارت سر تا پای وجودم را پر کرد. پسر صاحب خانه یک پاکن خیلی قشنگ داشت با خودم می گفتم که چرا باید اینطوری زندگی کنند و ما ... خلاصه با هزار حقه و ترفند به عنوان اینکه می خواهم دراتاق پسر صاحب خانه استراحت کنم به اتاق او رفتم وقتی بیرون آمدم خوشحال بودم چون هم پاکن در جیبم بود و هم قلک او. در آرزوی یک ده ريالی مانده بودم بله آن روز خلاء من را یک دزدی کوچکی پر کرد ولی بعداً چه... پا به سن 14 الی 15 سالگی گذاشتم دزدی برایم کاملاً عادی شده بود و به اینکار وابستگی پیدا کرده بودم بیشتر وقت ها از خانه پول بر می داشتم و با دوستانم خرج می کردم، همیشه خانواده ام می فهمیدند و مرا کتک می زدند و این کار باعث می شد که عقده من بزرگ تر و بزرگ تر شود تا جایی که با الگوبرداری های غلط خلاء درونی خود را پر کرده بودم دیگر از دزدی کردن از خانه می ترسیدم و برایم ارضا کننده نبود به چیز متفاوتی احتیاج داشتم. در شخصیت های فیلم های تلویزیونی دنبال الگو می گشتم باهوش سرشاری که داشتم همانی می شدم که می خواستم ناگفته نماند که در دوران مدرسه همیشه شاگرد اول بودم. ولی این همه استعداد و نبوغ به وسیله مواد درهم شکسته شد و شخصیت تازه از من ساخته شد شخصی که خود امیرحسین نبود و فقط شرایط ایجاب می کرد اینگونه باشد همیشه نقاب به چهره می زدم و از نشان دادن چهره واقعی خود می ترسیدم دوست داشتم خود را به جای دیگران جلوه بدهم، منیت، غرور، تأیید طلبی، خودخواهی، خودکم بینی، خود بزرگ بینی کار دستم داد و پایم را به زندان کشاند. در طول 8 سال 7 بار به زندان افتادم و تمام حبسهایم به خاطر سرقت بود. دیگر به یک بزهکار تبدیل شده بودم و از اینکه به زندان می رفتم به خود می بالیدم اعتقاد داشتم که مرد باید به زندان برود وگرنه مرد نیست. پس از آزادی از زندان دوباره مصرف مواد را بلافاصله شروع می کردم خیلی ترک کرده بودم و نمی توانستم مواد را کنار بگذارم حتی بعد از چند سال که در زندان پاک شده بودم بعد از آزادی اول مواد فروش را می دیدم و بعد خانواده ام را. اعتیاد به مواد تبدیل به یک معضل بزرگ در زندگی ام شده بود چندین بار دست به دامان پزشکان شده بودم و دارو می گرفتم تا ترک کنم اما نمی شد. با جایگزین کردن تریاک و قرص به جای هروئین به خیال خودم رها می شدم ولی حتی مواد جایگزینی هم نمی توانست مرا از دست هروئین رها کند. تا اینکه در سال 1378 در پارک محله مان با یکی از آشنایان برخورد کردم و پیام انجمن معتادان گمنام را به من داد من ابتدا به شوخی و مزاح خواسته او را رد کردم و خندیدم و رفتم... آن سال در پارک دولت آباد «پارک مهران» جلسات برگزار می شد. دقیقاً یادم است 10 الی 15 نفر داخل یک اتاق نشسته بودند و صحبت می کردند من داخل نرفتم چون خجالت می کشیدم به خدمت سربازی رفتم و آمدم شاید خواست خدا بود که من با این انجمن آشنا نشوم و به قول بچه ها هنوز وقت و موقع آن نبود ولی از سربازی که برگشتم شنیدم در پارک جنگلی محله مان یک کمپ ترک اعتیاد بنا شده است و تعدادی از بچه محل ها به آنجا رفته و پاک شده اند من با تعدادی از آنها گفتگو کردم و دیدم رفتار و کردار آنها خیلی تغییر کرده است جذب رفتار آنها شدم و از آنها پرسیدم که چکار کرده اند که اینگونه در منش و کردارشان تغییر ایجاد شده است. آنها هم داستان این انجمن زیبا و روحانی را برایم گفتند و من خیلی مشتاق بودم که مانند آنها پاکی را تجربه کنم. خلاصه یکی از بچه های انجمن مرا به کانون برد و من در یک روز بارانی و بهاری در آن کانون پذیرش شدم. به من گفتند یک دوره 28 روزه اینجا می مانی که هفته اول سم زدایی می شوم و 21 روز بعد با اصول زیبای 12 قدمی همراه خیلی دیگر از معتادان در حال بهبودی زندگی خواهم کرد. بعد از اتمام دوران فیزیکی وسم زدایی در این برنامه به من آموختند که مشکل شما به عنوان یک معتاد 3% فیزیکی و 97% آن روحی روانی است. به من آموختند که برای بهبودی و پاک ماندن باید غرورم را زیر پا بگذارم و هرچه قدیمی های انجمن گفتند با چشم گفتن آنها را انجام دهم با ورشکستگی روحی و روانی و جانی و مالی به کانون تولد دوباره رفتم، در کانون با کمک دوستان زیادی بخصوص آقا مهدی مسئول کانون، ترک کردم. کم کم خانواده ام مرا باور کردند؛ امیرحسینی که دیگر در جامعه و خانواده هیچکس پذیرایش نبود امروز دوستان زیادی دارد و از همه مهمتر خانواده ام باور کردند و آرامش و آسایش خانواده ام برگشته است، دیگر سخنان زشت از دهانم بیرون نمی آید و از همه مهمتر خدا را که فقط در گرفتاری ها و مشکلات به یادش می افتادم برای همیشه پیدا کردم و بخاطر لطف بزرگی که به من و دیگر دوستانم داشته او را شاکرم. در پایان از بنیان گذار کانون، راهنمایانم و دوستان بهبودی ام که در این سفر معنوی مرا یاری کردند کمال تشکر و قدردانی را دارم. با امید روزی که هیچ همدردی از درد اعتیاد به خود نپیچد و کانون هیچ خانواده ای بخاطر اعتیاد از هم نپاشد. امیرحسین
|