|
صفحه اول > آرشیو > شماره4نیمه دوم مرداد 1385
اجتماعی:عشق واهی عشق واهی وقتی از پنجره آسمان آفتابی صبح را دید نفس راحتی کشید موزائیک حیاط هنوز خیس بود اما از باران شب قبل دیگر خبری نبود سپیده پنجره را باز کرد بوی خاک و عطر گلها فضای اتاق را پر کرد یک لحظه حس عجیبی به او دست داد و بدنش سست شد و بی اختیار روی تشک وسط اتاق دراز کشید چشمانش را بست و به فکر فرو رفت وقتی به ساعت 9 و نیم صبح فکر می کرد ضربان قلبش بالا می رفت توی افکار خودش غرق بود که صدایی رشته افکارش را پاره کرد و آن صدای فریاد سمیرا پشت در اتاق بود از یک طرف در را محکم می کوبید از طرف دیگر با داد و غرولند می گفت سپیده، سپیده خانوم بلند شو دیگه، دیرم شده، یالا در را باز کن باز هم مثل همیشه سمیرا برای مدرسه رفتن عجله داشت همینکه سپیده در را باز کرد سمیرا با یک بغل رختخواب و اخمهای درهم وارد اتاق شد پشت سر او هم مادر با رختخواب تاکرده و مراتب داخل شد مادر رو به سمیرا کرد و گفت: چه خبره، خونه رو گذاشتی رو سرت، طبق معمول رختخواباتم من باید مرتب کنم سپیده: مامان جان اصلاً سخت نگیر خانوم بازم مدرسه اش دیر شده، نمی دونم چهار روز دیگه که مدرسه ها تعطیل می شه دیگه چه بهانه ای داره سمیرا با عصبانیت رو به مادر گفت: مامان خانوم به سرکار خانوم بگو یا توی این اتاق نخوابه یا در اتاق رو قفل نکنه، می ترسه شب دزد ببرتش، ما باید صبر کنیم تا هر وقت خواست از خواب بلند شه، رختخوابامونو جمع کنیم بعد بریم سپیده که می دانست سمیرا عصبانی است لبخندی زد و جواب نداد سپیده خیلی سر حال و شاداب بود دست و صورتش را شست و با آرامش سر سفره صبحانه نشست اما سمیرا همچنان غرولند می کرد بالاخره مادر عصبانی شد و گفت: بسه دیگه ناسلامتی منم خودم توی همون مدرسه تدریس می کنم خوبم می دونم کی زنگ شروع کلاسا می خوره بعد هم رو سمیرا کرد و گفت: سمیرا زودتر صبحانه ات را بخور که بریم دیر نشه سپیده: من نمیام خودتون سوئیچ رو بردارید برید، مادر: چرا، اگه قراره جایی بری ماشینو با خودت ببر ما سر کوچه ماشین می گیریم. سمیرا: مامان جون من پیاده تا مدرسه نمی یام مادر چشم غره ای به سمیرا رفت و گفت: سر کوچه ماشین می گیریم. سپیده: نه مامان جان، من خودم می رم ماشین لازم ندارم چند دقیقه ای نگذشت که مادر و سمیرا از خانه رفتند و سپیده نفس راحتی کشید نگاهی به ساعت کرد 1 ساعت و نیم دیگر بیشتر زمان نداشت سریع سفره صبحانه را جمع کرد و ظرفها را شست و بعد هم شروع به آماده کردن خودش کرد در حالی که آماده می شد مدام چهره محمد در خاطرش می آمد 3 سال از آخرین دیدار آنها گذشته بود و او فکر می کرد الان چقدر تغییر کرده آیا اصلاً تغییری کرده به اتاق رفت تا قبل از رفتن از خانه آنرا مرتب کند همینطور که اتاق را جمع و جور می کرد چشمش به آلبوم عکس افتاد شب قبل تا نیمه های شب آلبوم را ورق می زد و خاطرات گذشته را مرور می کرد بین عکس بچه ها هر جا که عکس محمد بود دور آنرا با خودکار و ماژیک پر رنگ کرده بود سالها بود که آلبوم را دور از چشم مادر و سمیرا توی کمد پنهان کرده بود اما علاقه اش به محمد را نتوانسته بود پنهان یا فراموش کند برای دیدار او لحظه شماری می کرد ساعت 9 از خانه بیرون زد از منزلشان تا محل قرار 20 دقیقه فاصله بود از لحظه ای که سوار ماشین بود تا زمانیکه مقابل پارک رسید آن جوان شهرستانی، نسبتاً خجالتی با موهای براق، حالت دار، چشمان درشت سیاه، چهره معصوم و مظلوم با ته ریش، کت و شلوار مشکی و پیراهن همیشه سفید و کیف دیپلمات با لبانی پر خنده از جلوی چشمانش دور شد اضطراب و دلهره اش هر لحظه بیشتر می شد روی یکی از نیمکتهای پارک طوریکه به خیابان اشراف داشت نشست با خودش زمزمه می کرد فرصتی را که سالها پیش از دست دادم و 3 سال حسرتش را خوردم دیگه از دست نمی دم و حتی بی پروا به علاقه ای که به محمد داشت می اندیشید و با ایمان قلبی محمد را سهم خودش از این سالهای عشق سکوت و حسرت می دانست 10 دقیقه از زمان قرار گذشت و محمد نیامد کم کم با خودش تصور کرد نکند کسی می خواسته است سر به سرش بگذارد اما نه هیچکس حتی مادر از عشق قلبی او به محمد خبر نداشت ولی آخه محمد بعد از 3 سال چطوری او را پیدا کرده بود اصلاً چرا به سراغش آمده بود خوب شاید این احساس و عشق دو طرفه باشد خیال اینکه محمد هم تمام این سالها از عشق و علاقه و دوری او در رنج بوده ناخودآگاه لبخندی بر لبانش جاری شد این خیال خیلی دل انگیز بود ولی 20 دقیقه گذشت و محمد نیامد سپیده کم کم نگران شد گوشی تلفنش را از کیف در آورد به لیست شماره ها نگاه کرد او همان موقع که محمد تماس گرفته بود شماره اش را در حافظه ذخیره کرده بود اول خواست با شماره محمد تماس بگیرد اما بعد پشیمان شد و با خودش گفت: نه خوب نیست اول بسم الله... او بداند من اینقدر مشتاق هستم در گوشی تلفنش را بست از جایش بلند شد و کنار خیابان آمد منتظر ماشین ایستاده بود که یک ماشین پژو از مقابلش رد شد کمی جلوتر رفت اما پس از چند ثانیه دنده عقب مقابل پای سپیده ایستاد مرد جوانی از ماشین پیاده شد و گفت: سلام خانوم حکیمی، سپیده متحیر سر جایش ماند زبانش بند آمده بود خدایا این محمد است اصلاً قابل مقایسه با محمد صادق ندیمی که می شناخت نبود محمد: سلام کردم خانوم حکیمی، دیر اومدم قهر کردید جواب سلام واجبه. سپیده: سلام ببخشید آقای ندیمی راستش، راستش ............. قبل از اینکه سپیده حرفی بزند محمد گفت خانوم حکیمی سوار شید اگه پلیس ببینه، جریمه میکنه سپیده سوار شد هنوز متعجب بود آرایش موها، ریش، لباسها حتی برخورد محمد بکلی تغییر کرده بود اما طرز حرف زدنش مانند گذشته شیرین و جذاب بود. محمد: خوب، اصل حالتون چطوره، دلخور که نیستید راستش صبح رفتم شرکت یسری بزنم از بدشانسی مشتری آمد، بهر حال شرمنده سپیده: نه خواهش می کنم، ولی اگه یک کم دیرتر می آمدید من رفته بودم محمد: پس خدا را شکر بی نصیب نشدم محمد خیلی صمیمانه و راحت صحبت می کرد و همین به سپیده قوت قلب می داد محمد از سپیده درخواست کرد اگرعجله ای ندارد با هم به یک کافی شاپ بروند هم چیزی بخورند و هم صحبت کنند سپیده هم این فرصت را همچنان که با خودش زمزمه می کرد از دست نداد و دعوت محمد را پذیرفت بی خبر از حرفها و اتفاقاتی که در راه بود. ادامه در شماره ی بعدی
|